
ديروز خيال کردم همچون ذره اي لرزان و سرگردان
در چرخ گردون زندگاني مي چرخم و موج مي زنم
و امروز به خوبي مي دانم من همان چرخ گردونم
و تمام زندگي به صورت ذراتي با نظم در من مي جنبد
آنان در بيداري مي گويند :
تو و جهاني که در آن به سر مي بري چيزي جز دانه اي ماسه
بر ساحلي لايتناهي در درياي بي کران هستي نخواهي بود.
در رؤيايم به آنان گفتم :
من درياي لايتناهيم
و تمام جهان چيزي جز دانه هايي از شن بر ساحل من نيست.
از کتاب ماسه و کف
جبران خليل جبران

روزي اگر ترانه ي خورشيد
در زير سقف شب
از يادها رود
من با هزار نغمه ي افسون
در تنگناي دخمه ي تاريک ذهنتان
خورشيد هاي خفته ي بي رهگذار را
بيدار مي کنم
خوبی از هر چیز دیگر بهتر است
سلام دوستان و همراهان گرامی
من نازیلا هستم و از این به بعد با آقا نیما در خدمت شما خواهم بود و با هم سعی می کنیم که یک وب لاگی با مطالب خوب براتون بنویسیم.
نیما جان به من لطف داشتن و خواستن که همراهیشون کنم من هم با کمال میل پذیرفتم . از شما دوستان گرامی هم می خواهیم که با نظرات خوبتون مثل همیشه مشوق و راهنمای ما باشید.
به زودی با یک پست جدید منتظر حضور گرم و صمیمی شما هستیم.
شاد و سلامت باشید.
فعلا خداحافظ
نيمائده
پروانه باشم، شمع تویی ویرانه باشم،جمع تویی
سر بگیرم به سویت جوی باشم، دریا تویی
چشمک میزنم نگاه کن ستاره باشم، ماه تویی
ز تو خندم، از تو نالان دیوانه باشم، غم تویی
در آغوشم بگیر تا وسعتت باد من کویرم، دریا تویی
تشنه ای؟ می بارم تو بخور ابر منم، زمین تویی
فریاد! قطره ای آب بده دل خشکیده ام،ساقی تویی
آب دهان گر بریزی سوی من سیراب شوم،خوب تویی
در آغوشت بگیرم،گر بسوزم شب پره ام،آتش تویی
از خودم نیمائده
پر شد حالا بقیه درد دل هامو به کی بگم
مریدی به استادش بگفت:عالما!! به چه بحث آدم ز فردوس بر زمین افکنده شد؟؟؟
جوابش بود:.......حجت آن بود. آدم بهشت را بس زیبا دیدو به آن سر فرود بیاورد